من همان هدیه ی الهی

برف و سانیار

 امروز 9 بهمن سانیار که از خواب بیدار شد دید همه جا سفید شده و داره برف میباره .خیلی خوشحال شد و کلی ذوق کرد گفت مامان بریم برف بازی. منم گفتم هنوز خیلی نباریده صبر کن  بیشتر که شد میریم بیرون. سانیار مرتب میخواست که بغلش کنم تا قدش به پنجره برسه و برف نگاه کنه. خیلی یاد بچگی های خودم افتادم زمانی که برای تعطیل شدن مدارس اونقدر به پنجره نگاه میکردم که خسته میشدم. مامانم رادیو روشن میکرد که خبرتعطیلی بدن وقتی میگفتن مدارس تعطیله من از خوشحالی جییییییغ میکشیدم : فیتیله فردا تعطیله....نخودی فردا مرخصی...عدسی فردا زود بیا....
9 بهمن 1389

هدیه ی ارزشمند مامان و بابا

سانیار عزیزم تو در روز ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ به دنیا اومدی و یک دنیا امید و شادی را برایمان به ارمغان آوردی. نمیدونی چقدر خوشحال شدیم و چقدر برای دیدن و بغل کردنت لحظه شماری میکردیم. سانیار جونم من و بابا ۲۱ سالمون بود که تو به دنیا اومدی.چون ما میخواستیم که اختلاف سنیمون باهات خیلی کم باشه و به هم نزدیک باشیم مثل سه تا دوست. امیدوارم که واقعا این احساس بهت دست بده.
8 بهمن 1389
1